تبليغاتX
نرگس تنها





























نرگس تنها

 

واژه هایشان را به آرامی کنار بزن و روح زیبایشان را ببین تا گرمت کند این آفتاب در دل طولانی ترین شب سال ...

 یلدایتان مبارک

 

از برگ برگ ِ دفتر من پرت می شوند
معشوق های خسته ی پایان گرفته ام
یلدای چشم های تو را گریه میکنند
موهای رنگ و بوی زمستان گرفته ام ! ( سید مهدی موسوی )

 

دستی گرفته کل شبم را و بی دلیل
با برف به بلندی موی تو دوخته
این سال های جمع شده روی زندگیم
خشک و ترش به سردی عشق توسوخته ( فاطمه اختصاری )

آتش گرفته دفتر شعرم به اسم تو
فالی نمانده تا به تو یلدایی اش کنم
بی خود به فال نیک نگیر این ترانه را
عشقی نمانده تا به تو لیلایی‌اش کنم ( فاطمه شمس )

وقتی تمام منظره ها سایه روشنند
هیچ عاشقانه ای به تفأل نمی برد
از تو به توی سینه ی تاریک زندگی
دستی مرا به آنطرف پل نمی برد ( کیوان براهنگ )

شب  ریسه می رود ته موهای مشکی ات
آجیل می بریم به دیوانه خانه ها
من چشم های  سرخ توام  در" بدون خواب"
که کارد می خورم بغل هندوانه ها ( شهرام میرزایی )

وقتی که قلب سنگ ِ تو را هم شکافتم
چشمم برای دیدن ِ خون نا امید بود
تقصیر عشق نیست ، خداوند شاهد است
هر هندوانه ای که بریدم سفید بود ! ( یاسر قنبرلو - پدرام )

ساعت دقیق چند زمستان گذشته است؟
دارم تو را چه سرد به خاطر می آورم!
به شعرهای یخزده کبریت می کشم
من به گواهم این همه شاعر می آورم!! ( سیده زهرا بصارتی )

دردش گرفته این شب و فارغ نمی شود!
چشمم سفید/تر شدو پهلو به برف زد
این شعر هم به حرمت امشب بلند شد
این شعر..اگرچه پشت سر عشق حرف زد! ( سیده زهرا بصارتی )

جامانده روی ساعت صفرم دو عقربه
مثل دو دست خونی من روی چشم هات
اصلا تکان نمی خوری از گوشه ی دلم
بی حس و بی تنفس و بی هیچ ارتباط!! ( فاطمه اختصاری )

دلگیر ، زیر چشم خدا ، روی ابر غم
بی هیچ ارتباط به باران نشسته ام
فرقی نمیکند چه شبی چند ساعت است
از هر پلی که رد شدم آن را شکسته ام ! ( یاسر قنبرلو - پدرام )

از گریه های خسته پائیز/ تر شدم
رنگش پریده شعر من از برگ های زرد
دلباخته یا رنگ! به آخر نمی رسد!؟...
این چارپاره که بند بندش گرفته درد! ( مسعود عطایی )

لبخندهای مرده ی"باید قبول کرد!"
وقتی سکوت حس غم انگیز رفتن است
من از تمام فاصله ها دور می شوم
یک مشت حس لعنتی خوب در من است! (مونا شجاعی سعدی )

یادش بخیرهای مرا گریه می شوی
سیگار پشت خاطره ها دود می شود
دردی غلیظ روح تو را آه می کشد
در نطفه شعرهای تو نابود می شود(رضا نیکوکار )

از سیم های لخت به تو خیره می شوند
گنجشک های پر زده از روی برف ها
از پشت پنجره همه ی شهر دیدنی ست
تو رفته ای و پشت سرت مانده حرف ها! ( صدیقه حسینی )

کم کم تمام پنجره ها باز می شود
در من به سمت عشق به سمت نگاه تو
(آهوی شعرهای مرا گریه می کند
امشب پلنگ غمزده ای سمت ماه تو) (زهرا رفیعی )

سرد است در هوای کسی گریه می کنم
یک آسمانِ در قفسی... گریه می کنم
پوشیده ام لباس تو را...هی سیاه تر
تا صبح...تا به من برسی گریه می کنم ( زهرا معتمدی )

در کوچه های ساکت  این شهر یخ زده
سرما نشانه ایست که آغوش تو به یاد...
در خویش جمع میشوم وگریه میکنم
سرما به کوچه گفته تورا داده ام به باد ( صالح سجادی )

.....هشتاد ونه حکایت سرد وسیاه را
با خواب شاعرانه به فردا رسانده ام
حالا به نامت این شب بالا بلند را
با چشمهای یخ زده بیدار مانده ام ( علی اکبر رشیدی )

"سر تا به پای گم شده ام را در این کلاف
با صد گره زدم به دو چشمی که .../ کور شد
تا از نگاه یخزده شب رها شود
فصلی که بست بار خودش را و دور شد" ( مسعود عطایی )

شب قصه های پیرزنی ساده لوح بود
در "غارهای" بی خبر پر کلاغی ات
یلدا شروع ساختن یک گلوله برف
در مشت های منجمد اتفاقی ات! ( صدیقه حسینی )

دستت اگر چه رنگ زمستان گرفته است
از داغهای روی دلم در نمی رود
شاید دچار تهمت یک خرق عادت است
بادکمه های پیرهنم ور نمی رود ( سیده زهرا بصارتی )

جامانده رد پای اناری سیاه بخت
بر گونه های منبسط انتحاریت...
امشب پناه می برم از سرد سرنوشت
به خواب های تو , به لب اظطراریت (مسیحا ابوعلی )

شب قد کشیده زیر بلندای چادرت
هی می نویسمش که تمامش کنم ولی...
از من بزرگ تر شده تصویر آینه
دردی نشسته خیره به من روی صندلی ( مسیحا ابوعلی )

بی‌ردی از پرنده و پرواز تا هنوز
نزدیک استحاله‌ی شبهای چشم تو
با فرصتی که باز به آغاز مانده است
در عادتم عجیب به یلدای چشم تو (شیوا فرازمند )

تنها ، کنار سفره ی شب با ستاره ها
می نوشم از غمی که برایم دِسر شده
می خوانم از تجسم بیماری سکوت
از غده ای که توی سرم منفجر شده ( کیوان براهنگ )

در لابه لای این شب دیوانه گم شدند
آن روز های خوب و قشنگی که داشتم
یلدای پیروخسته این سال لعنتی
برداشت آنچه را که برایت گذاشتم (وحید نجفی )


دستم گرفت دست تو را توی دست خود
سرمای  اولین شب غمگین سال را
احساس کرد فصل زمستان رسیده است
پیچید دور گردن عکس تو شال را ( وحید نجفی )

 یلدا دوباره شعر و غزل را بهانه کرد
با چند جمله ی متغیر / بدون حرف
با ساختار ذهنیتی پوچ و منحرف
مبهوت در سپیدی دستان خیس برف (رضا صحرایی - پارسا)

یلدای بی ترانه ی وقتی تو نیستی
در شعر های یخ زده پهلو گرفته است
لطفی کن و دوباره مرا یخ شکن نباش
این عشق با نبودن تو خو گرفته است (امیر سنجری )

حالا تمام شب به خودم فکر می کنم
به این کلاف در هم طولانی عجیب
به عشق منجمد شده ات در هجوم برف
به دست های خالی من بوی سرخ سیب ( مرضیه فرمانی )

یلدا چه اتفاق قشنگیست خوب من
-افتاده توی قهوه ی با تو نشستنم-
لب می زنی به تلخی فنجان قهوه ات
لب های گر گرفته ی فنجان منم منم (پویا آریانا )

یلدای چشم های تو برفی ترین شب است
یلدای چشم های تو طوفان می آورد
امشب تمام وسوسه ها در نگاه توست
ابلیس هم به دین تو ایمان می آورد ! (مهران حسینی )

وقتی که از نهایت شب حرف می زنی
یلدا درست مثل خودت سرد می شود
امسال هم زنی که تو تنها گذاشتیش
دارد برای روح خودش مرد می شود ( زهرا دهقان )

از کوچه های زرد دگر رد نمیشود
یلدا که برده اند دلش را به روی دست
فردا تمام شهر در آغوش خواب دید 
یک زن سقوط میکند از "ارتفاع پست "( رویا ابراهیمی )

هی راه /می روم که تو را گریه/تر شوم
((تهران برای شعر شدن شهر کوچکی ست))
بوی کثیف جوی سرنگ وحشیش وخون
[شاعر درست نبش خیابان رودکیست] ( مریم حقیقت )

امشب کلاغ, خواب به چشمش نمی رود
از ابتدای قصه برو تا به انتها:
میخواستم, نشد! به همین سادگی,همین
آجیل "تو" گشای مرا این مغازه ها..... ( مهدی معارف )

برفیست پشت پنجره ی روزهای سرد
دیماه فرصتیست برای بروز درد
از شهر پرت جن زده ی ما فرار کن
دنیا سیاه چاله ی شومیست برنگرد( رضا عابدین زاده ) 

لبهای توست پسته ی لبهای شعرهام
اینجا به شرط کارد سرم را نمی برند
تا خشم گریه را به اسارت کشیده اند
مرغان به سمت سبز رهایی نمی پرند ( بهزاد بهادری )

شب را کنار تو همه مستند و توی برف
ودکای هندوانه و آجیل مغز زن
تا ته بنوش و قورت بده حل نمیشود
این جیوه ی مضاعف مشکل گشای من ( علیرضا عاشوری )

پس لرزه های اول دی ماه در سرم
آغاز فصل سرد زمستان بدون تو
شهرام ناظری: هیجانی که سوخته
من: آتشی به جان نیستان بدون تو ... (فاطمه شمس)

دیگر به مغز شاعری ام خون نمیرسد
این شب  دل غزل زده ام را چه میکند؟
با فال و قرص  خواب و غزل  حل نمیشود
این شعر تا سحر بشود سکته میکند ( علی اکبر رشیدی )

یک اتّفاق یخمکی عاشقانه نیست
این قرص ها دلیل پشیمانی من است
یلدا هنوز دو رو برمـ تخمه می جود
اینجا شروع خودکشی آنی من است ... ( رقیه خدابنده اویلی )

بگذار تا ببارد و پاییز تر شویم
بغضی که در گلوی صدا درد می کشد
شاعر همیشه شکل غزل غصه می خورد...
شاعر کنار قافیه ها «درد می کشد». (کسری صدیق شجاع )

هی تیر می زند به دل من فرشته ات
هی تیر می کشد / بدنم درد می کند
سر می زنم به شربت اعصاب لعنتیت
این درد های کهنه مرا مرد می کند ( امیر سنجری )

دیر آمدی دوباره زمستان رسیده است
فنجان چای و قهوهیمان سرد میشود
تنها ترین ستاره ی یلدای سال پیش
از آسمان چشم شما طرد می شود ( مقداد تکلوزاده)

مثل همیشه مانده شده روی دست شهر
تابوت زرد مزرعه های ملخ زده
از بخت بد دوباره به هنگام رفتنت
آبی که ریختم کف این جاده :... یخ زده! ( محمد قائدی )

یلدا هنوز پشت درختان انزوا
سیگار برگ می کشد و دود می کند
ایمان بیاوریم به ابری که ماه را
در انحنای پنجره نابود می کند ( احسان افشاری )

با پنبه سر برید زمستان بهار را
من در سکوت هر شبه , یلداد می شوم
ویزای اتحاد جماهیر غربتم
امشب , مشبه به اضداد می شوم (رضا افشاری)

 یک عمر، تلخ ِ خاطره را چرخ می زدی
امشب دوباره های مرا زیرو رو بکن
زخم ِ خلیج / فارسی ِ این ترانه را
با گیس های ِ خیس ِ بلندَت رفو بکن ( بهزاد بهادری )

یلدای گیسوان من آغاز می شود
پاییز بی بهار به پایان رسیده است
کاری نکن! که شهر خبردار مان شود
خواب از سر تمام کلاغان پریده است (مهتاب بازوند )

چیزی شبیه بغض مرا گریه می کند
توی دهان بسته ی این پسته های پیر
من یک دقیقه بیشتر از خواب،مرده ام
دارد به صبح می رسد امشب[اگرچه دیر] (صدیقه حسینی )

یلدا سپید سادگی ات را سیاه کن !
خوابند و بی دلیل کنارت نشسته اند
لابد شبیه شمع تو را فوت می کنند
وقتی به جای پسته دلت را شکسته اند (علی اکبر رشیدی )

یلدا چگونه این همه قدت بلند شد؟
طفل حقیر نازک مردادماه من!
امشب برات کیک گرفتیم و چند شمع
کادو برات آمده یک شال و پیرهن (علیرضا عاشوری )

زل میزنم به اینهمه یلدای ناتمام
حل میشوم تمام تو را توی هیچکس
حافظ دوباره گفته نمی آیی بی دلیل
بغضی شکسته تر شده حالا نفس ... نفس ... ( مرضیه فرمانی )

 جغرافیای توی سرم گیج می خورد
دارم دراز میشوم امشب بدون درد
یلدای تلخ با تو نبودن رسیده است
(ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد) ( مریم حقیقت
)

نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 9:36 توسط یلدا و ساحل|

 

 

ما آمده ایم تا زندگی کردن قیمت پیدا کند
 
نه انکه به هر قیمتی زندگی کنیم.
 
 
هرکس چرای زندگی را یافت
 
با هرچگونگی آن خواهد ساخت...
نوشته شده در سه شنبه چهارم مرداد 1390ساعت 14:29 توسط یلدا و ساحل|

سکوت را می گویند , گاهی هزار هزار حرف است


چه کسی می شنود نا گفته ها را؟


چلچله نخواند , تو می شنوی؟


یا نوشته جای شنیدن را می گیرد؟


آیا با همان احساس ِ نویسنده اش می خوانی؟

و من می گویم


سکوت گاهی , مبهم و تار می کند لحظه را

گاهی سخن باید گفت

 

از تو, هر دم....

از اینهمه سکوت ...........

نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 22:5 توسط یلدا و ساحل|

صدای گنگی مرابه خود می خواند. و وسعت ِ اندوه برایم به تصویر کشیده می شود.

شب است و پر از ذات ِ سکوت. اما غوغای ِ دلم خبر ِ دیگری دارد.


این گونه شب را به صبح رساندن را زندگی می کنم. اما عادت نمی کنم.

نه به شب , نه به نوشتن و نه به تو.

 به تویی که مرا می خوانی و خواندنم را بیشتر دوست داری.

 رسم ِ غریبی را آموخته ام. عادت کردن را دوست نمی دارم.

*(( مگذار که حتی آب دادن به گل های ِ باغچه نیز برایت عادت شوند.))

مدت هاست هر روز را تغییر می دهم.

ساعت ها را که تغییر می دهم دچار ِ التهاب می شون درونم , اما دوام می آورم.

 کسی خبر از دلم ندارد. کوره ایست برای ِ خودش. پر از حرارت.

اما صورتم نشانی از داغ ِ دل ندارد. این گونه بهتر است.

تو با دلت چه می کنی وقتی نوک ِ انگشتانت را به سمتش می گیری؟
دلت شعله ی عشق دارد...؟؟؟!!!

 

 

نادر ابراهیمی.( یک عاشقانه ی آرام)
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 19:37 توسط یلدا و ساحل|

دلم برای چمران تنگ است...(رهبر معظم انقلاب)

وصیت نامه ی عجیب  شهید گرانقدر دکتر چمران در آخرین لحظات عمر!

 ای حیات با تو وداع می کنم با همه ی زیبایی ات،

با همه مظاهر جلال و جبروتت، با همه ی کوهها،دریاها، آسمانها و صحراها، با همه ی وجود وداع می کنم.

با قلبی سوزان و غم آلود به سوی خدای خود می روم و از همه چیز چشم می پوشم.

ای پاهای من! می دانم شما چابکید ، می دانم که در همه ی مسابقه ها گوی سبقت بر رقیبان ربوده اید،

 می دانم فداکارید، می دانم که به فرمان من مشتاقانه به سوی شهادت صاعقه وار به حرکت در می آیید،

اما من آرزویی بزرگتر دارم، من می خواهم که شما به بلندی طبع بلندم به حرکت در آیید،

به قدرت اراده ی آهنینم محکم باشید، به سرعت تصمیمات و طرح هایم سریع باشید .

این پیکر کوچک ، ولی سنگین از آرزوها و نقشه را با سرعت مطلوب به هر نقطه ی دلخواه برسانید.

در این لحظات آخر عمر آرزوی مرا حفظ کنید. من چند لحظه بعد به شما آرامش میدهم،آرامش ابدی .

دیگر شما را زحمت نخواهم داد ، دیگر شما را استثمار نخواهم کرد ،

 دیگر فشار عالم و شکنجه ی روزگار را بر شما تحمیل نخواهم کرد،دیگر به شما بی خوابی نخواهم داد

 و شما دیگر از خستگی فریاد نخواهید کرد، از درد و شکنجه  ضجه نخواهید کرد، از بی غذایی ،

 از گرما و سرما شکوه نخواهید کرد،

آرام و آسوده برای همیشه در بستر نرم خاک آسوده خواهید بود.

اما این لحظات حساس !

لحظات وداع با زندگی و عالم ، لحظات لقاء پروردگار،لحظات رقص من در برابر مرگ باید زیبا باشد.

 

امروز تولد یک سالگیه خانه ی مجازیمان نیز هست 

 آن روز به عشق این شهید بزرگوار شروع کردم

فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر

                      (احزاب،23)

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 16:17 توسط یلدا و ساحل|

 


 

باز بوی باورم خاکستریست

 

واژه های دفترم خاکستریست

 

پیش از این ها حال دیگر داشتم

 

هر چه می گفتند باور داشتم

 

باز هم بحث عقیل و مرتضی است

 

آهن تفتیده مولا کجاست ؟

 

نه فقط حرفی از آهن مانده است 

 

شمع بیت المال روشن مانده است

 

با خودم گفتم تو عاشق نیستی

 

آگه از سر شقایق نیستی

 

غرق در دریا شدن کار تو نیست 

 

شیعه مولا شدن کار تو نیست

 

بین جمع ایستاده بر نمــاز

 

ابن ملجم ها فراوانند باز

 

دست ها را باز در شب های سرد 

 

ها کنید ای کودکان دوره گرد

 

مژدگانی ای خیابان خواب ها 

 

می رسد ته مانده بشقاب ها

 

سر به لاک خویش بردیم ای دریغ

 

نان به نرخ روز خوردیم ای دریغ

 

صحبت از عدل و عدالت نا بجاست

 

سود در بازار این الوقت هاست

 

گیر خواهد کرد روزی روزیت

 

در گلوی مال مردم خوارها

 

من به در گفتم ولیکن بشنوید 

 

نکته ها را مو به مو دیوارها 

 

 

(  خلیل جوادی    )

 


نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 21:15 توسط یلدا و ساحل|


از آن زمان که در یاد دارم لاف عاشقی زدم و گفتم و گفتم از چرندیات بی محتوا...

فکر میکردم که میفهمم اما حال فهمیدم که هیچ نمیفهمم...

باز هم شکر که این فهمیدم...

عاشق کم سخن گوید و بیش اندیشد و کم اندیشد و بیش عمل کند...

آن که شب و روز لاف ز عشق زد و جز سنگ پرورش نداد و جز خشت نزد...

عاشق نیست ابله است...

آن که گوید پرده از اسرار حق بشکافتم...عاقبت ‌ذاتش دروغین یافتم...

هر که را اسرار حق آموختند...مهر کردند و دهانش دوختند...

شاید هم سوختند...

این بس که بگویم گفتن بس است و وقت است شنیدن و دیدن را...

وقت است عمل را که به عمل کار براید...


 گزیده ای از وصیت نامه ی شهید صیاد شیرازی(صیاد دل ها)

«پروردگارا! رفتن در دست توست. من نمی‏دانم چه موقع خواهم رفت، ولی می‏دانم که از تو باید بخواهم مرا در رکاب امام زمانم قرار دهی و آن قدر با دشمنان قسم خورده دینت بجنگم تا به فیض شهادت برسم. خداوندا! این تو هستی که قلبم را مالامال از عشق به راهت، اسلامت، نظامت و ولایتت قرار دادی.         خدایا! تو خود می‏دانی که همواره آماده بوده‏ام آن چه را تو خود به من دادی، در راه عشقی که به راهت دارم، نثار کنم».




نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 23:30 توسط یلدا و ساحل|

به مناسبت  سالروز شهادت شهید بزرگوار سید مرتضی آوینی

گفتاری چند از شهيد آويني:

«اگر انسان هايي كه مأمور به ايجاد تحول در تاريخ هستند، خود از معيارهاي عصر خويش تبعيت كنند، ديگر تحولي در تاريخ اتفاق نخواهد افتاد.»

انسان ها در مواجهه با محيط اطراف خود دو راه در پيش دارند. يا رنگ و بوي محيط را به خود گرفته

و به قول معروف در آن حل شده، سازگاري مي يابند و براي رسوا نشدن همرنگ جماعت مي شوند

 و يا محيط را تحت تأثير آرمان ها و افكار خود قرار مي دهند.

ناگفته پيداست كه اغلب راه اول را گزيده و مي پيمايند چرا كه راهي است امتحان پس داده

 و آنقدر در آن رفته اند كه هموار گشته است اما راه هاي جديد به تناسب آرمان افراد صعب العبورند

 و قدم نهادن در آن صفات و لوازمي را مي طلبد.

بي شك آنان كه در پي يك زندگي بي دغدغه، روزمره و مرفه هستند نمي توانند دست به تحول بزنند چرا كه

قبل از تغيير محيط بايد خود را تغيير داد و به جهاد با بسياري از اميال و خواسته هاي نفساني پرداخت.

عبور از عادات و خطوط هنجاري جامعه كه در مواردي ريشه در هيچ لزوم و منطقي نيز ندارند خالي از

مخاطره نيست چرا كه فرد تحول آفرين برخلاف مسير توده حركت مي كند و همين به اندازه كافي

حساسيت زاست

و اتفاقا هنر نيز در همين است چرا كه «ماهي هاي مرده هم مي توانند در مسير رود حركت كنند.»

«به خلاف آمد عادت بطلب كام كه من.
كسب جمعيت از آن زلف پريشان كردم».

البته ذكر يك نكته در اين بحث ضروري به نظر مي رسد و آنهم اينكه هرگونه «خلاف آمد عادت» را نمي توان

لزوما مايه سعادت دانست و عدم توجه به اسباب و صفات ملزوم، معيارشكني را به ميانبري براي گمراهي و

شوربختي مبدل مي كند.

معيارشكنان بايد صفات متعددي داشته باشند كه به نظر مي رسد اولين آنها عدم تعلق و وابستگي است كه

اين خود مي تواند بسياري از ديگر صفات را همچون شجاعت، ژرف نگري، مناعت طبع، وارستگي و... را

به دنبال آورد. ناگفته پيداست كه كمتر كسي زحمت و جرأت پيمودن اين راه را به خود مي دهد و از همين رو

يافتنشان دشوار است.

در كتاب «مجاني الادب» آمده است: مردي شنيد كه يك نفر صدا مي زند: كجايند كساني كه از دنيا مي گذرند و

در جستجوي آخرت هستند؟ به او گفت: جاي آنها را عوض كن، دست روي هر كسي مي خواهي بگذار!

ديگر اينكه بايد توجه داشت كه توكل شرطي اساسي در اين وادي است چرا كه انسان ساختارشكن به جزيره

اي ناشناخته پاي مي گذارد كه هر قدمش مي تواند روي چاهي گذاشته شود اما چه كسي به سوي حقيقت

رفت و از نور آن بي بهره ماند؟

«تكيه بر تقوي و دانش در طريقت كافري است.راهرو گر صد هنر دارد توكل بايدش»

و آخرين نكته از هزار و يك نكته ظريف اين ماجرا: «بي پير مرو تو در خرابات»

     یادت همواره زنده و راهت پر رهرو باد ....

نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 1:19 توسط یلدا و ساحل|

خدایا از عشق این روزهایمان چیزی کنار بگذار

برای روزی كه فراموشمان شد عاشق بودیم

و چیزی به اندازه ی

یک مشت خاطره،

یک لبخند،

یک نگاه مهرآمیز...

تا دوباره وجودمان را در زلالیش بشوییم

و از تو بیاموزيم عاشقی را....

تکرار لحظه های من از بی کسی های بی انتهایمان حریقی ز هذیان است

به دنبال دستي پر از سادگی تو را یافتم

و برای عبور از دل بی کس

شدی تکیه گاهم

شدی مرهم

تو را خواستم،

شک نکردم

عشق،اگر چه پر از آیه های غمم

غریبی نكن با من شب زده

مرا با خودت تا به دریا ببر

کمک کن بگذارم این بغض را کنارت،

برای ابد ،پشت سر زمانی كه غمگین تو می شوم پر از بی پناهی

شبیه غروب برايم تویی

فرصت زندگی تویی

و بهترین فصل يلداي خوب برای بریده نفسهای من، برای قدم های لرزان من

کاش هرگز به این دنیا نمی آمدم

و حال که آمدم کاش زودتر مرگم فرا رسد،

آخر چگونه می توان در این دنیا زندگی کرد،

دنیای که در آن آدمها روزی چندین بار عاشق می شوند

دنیایی که در آن عشق را تنها در ویترین کتابفروشی ها می توان یافت

که در آن عشق و صداقت مرده

و جان آن را بی وفایی و دروغ گرفته

دنیای که در آن دروغ عادت،

بی وفایی قانون ،

دل شکستگی سنت است.

دنیایی که در آن عشق را به بها می خرند...

روح من برای من رفیقی است

که مرا هنگام روزهای سخت و سنگین دلداری می دهد

و هنگام زیاد شدن غمهای زندگی به من تسکین می بخشد

کسی که همدم روح خود نباشد دشمن مردم است.

کسی که در خویشتن خویش دوستی نمی یابد

آکنده از نا امیدی خواهد مرد؛

بیا زندگی را بدزديم و میان دو دیدار تقسیم کنیم

زیرا زندگی از درون انسانها می جوشد نه از بیرون او

لحظه هاست که انسان را فرسوده و خسته از زندگانی می کند.

لحظه هاست که عمر ما را به پایان می رساند

لحظه هاست که انسان را فریب می دهد

بیایید از پس لحظه ها بگریزيم و به امید لحظه بعدی زندگی نکنيم

اینگونه بیندیشیم که انگار لحظه ی بعدی پس راه ما نیست

و از همین لحظه لذت ببريم نه به امید لحظه ی بعدی...

نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت 15:31 توسط یلدا و ساحل|

من در آینه سخن می گویم

با تو دارم سخنی ، با تو ای خفته به هر موج نگاهت فریاد

با تو ای همدرد، با تو ای همراه

با تو ای دوست غریبی که در آیینه ی من می نگری

گوش کن با تو سخن می گویم

من غریب و تو غریب از همه ی خلق خدا

توبه من هم نفسی

غیر تو هم سخن و هم دل من در همه ی ملک خدا نیست

های ای محرم من

روی در روی تو کنم تا به دادم برسی

خرِّم آن لحظه که با دیده ی اشک آلود

در تو بنگرمُ  با هم باشیم

برق اشکت در آینه ی چشمت پیداست

شرم از گریه مکن، اشک همسایه ی ماست

من و تو چون هر روز

مات و خاموش به میهمانی اشک آمده ایم

در دل ما اشکی است

اشک تنهایی و تنهایی و تنهایی ها

اشک دیدار ستم ها و شکیبایی ها

من و تو خاموشیم

من و تو غمزده ایم

گوش کن ای همزاد

با زبان نگاهم با تو سخن می گویم

از نگاه بشنو، رخصت گفتار کجاست؟!

  دل به یاران دروغین مسپار

واژه ی یار دروغ است بگو یار کجاست؟!

لحظه ی درد دل و موسم دلتنگی ها

وعده ی ما و تو در عمق دل آیینه ست

بهتر از آیینه گه یار کجاست؟!

با تو راز دل خود را گفتم

        نکته ها هست ولی، محرم اسرار کجاست...؟!

 

نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 13:56 توسط یلدا و ساحل|


آخرين مطالب
» یلداتان مبارک...
» زندگی کن...
» سکوت : عین بی تفاوتی...
» دلت شعله ی عشق دارد...؟؟؟
» آخرین لحظات عمر!
» خیابان خواب ها....
» به یاد صیاد دل ها ....
» به یاد سید شهیدان اهل قلم
» خدایا از عشق این روزهایمان چیزی کنار بگذار
» محرم اسرار کجاست...؟!

Design By : Pichak