نرگس تنها
واژه هایشان را به آرامی کنار بزن و روح زیبایشان را ببین تا گرمت کند این آفتاب در دل طولانی ترین شب سال ... یلدایتان مبارک از برگ برگ ِ دفتر من پرت می شوند
دستی گرفته کل شبم را و بی دلیل آتش گرفته دفتر شعرم به اسم تو وقتی تمام منظره ها سایه روشنند شب ریسه می رود ته موهای مشکی ات وقتی که قلب سنگ ِ تو را هم شکافتم ساعت دقیق چند زمستان گذشته است؟ دردش گرفته این شب و فارغ نمی شود! جامانده روی ساعت صفرم دو عقربه دلگیر ، زیر چشم خدا ، روی ابر غم از گریه های خسته پائیز/ تر شدم لبخندهای مرده ی"باید قبول کرد!" یادش بخیرهای مرا گریه می شوی از سیم های لخت به تو خیره می شوند کم کم تمام پنجره ها باز می شود سرد است در هوای کسی گریه می کنم در کوچه های ساکت این شهر یخ زده .....هشتاد ونه حکایت سرد وسیاه را "سر تا به پای گم شده ام را در این کلاف شب قصه های پیرزنی ساده لوح بود دستت اگر چه رنگ زمستان گرفته است جامانده رد پای اناری سیاه بخت شب قد کشیده زیر بلندای چادرت بیردی از پرنده و پرواز تا هنوز تنها ، کنار سفره ی شب با ستاره ها
در لابه لای این شب دیوانه گم شدند
یلدا دوباره شعر و غزل را بهانه کرد
یلدای بی ترانه ی وقتی تو نیستی حالا تمام شب به خودم فکر می کنم یلدا چه اتفاق قشنگیست خوب من
یلدای چشم های تو برفی ترین شب است
وقتی که از نهایت شب حرف می زنی
از کوچه های زرد دگر رد نمیشود هی راه /می روم که تو را گریه/تر شوم امشب کلاغ, خواب به چشمش نمی رود
برفیست پشت پنجره ی روزهای سرد
لبهای توست پسته ی لبهای شعرهام
شب را کنار تو همه مستند و توی برف پس لرزه های اول دی ماه در سرم دیگر به مغز شاعری ام خون نمیرسد یک اتّفاق یخمکی عاشقانه نیست
بگذار تا ببارد و پاییز تر شویم
هی تیر می زند به دل من فرشته ات دیر آمدی دوباره زمستان رسیده است مثل همیشه مانده شده روی دست شهر یلدا هنوز پشت درختان انزوا با پنبه سر برید زمستان بهار را یک عمر، تلخ ِ خاطره را چرخ می زدی
یلدای گیسوان من آغاز می شود
چیزی شبیه بغض مرا گریه می کند یلدا سپید سادگی ات را سیاه کن ! یلدا چگونه این همه قدت بلند شد؟ زل میزنم به اینهمه یلدای ناتمام
جغرافیای توی سرم گیج می خورد
سکوت را می گویند , گاهی هزار هزار حرف است چه کسی می شنود نا گفته ها را؟ چلچله نخواند , تو می شنوی؟ یا نوشته جای شنیدن را می گیرد؟ و من می گویم گاهی سخن باید گفت از تو, هر دم.... از اینهمه سکوت ...........
شب است و پر از ذات ِ سکوت. اما غوغای ِ دلم خبر ِ دیگری دارد. وصیت نامه ی عجیب شهید گرانقدر دکتر چمران در آخرین لحظات عمر! ای حیات با تو وداع می کنم با همه ی زیبایی ات، با همه مظاهر جلال و جبروتت، با همه ی کوهها،دریاها، آسمانها و صحراها، با همه ی وجود وداع می کنم. با قلبی سوزان و غم آلود به سوی خدای خود می روم و از همه چیز چشم می پوشم. ای پاهای من! می دانم شما چابکید ، می دانم که در همه ی مسابقه ها گوی سبقت بر رقیبان ربوده اید، می دانم فداکارید، می دانم که به فرمان من مشتاقانه به سوی شهادت صاعقه وار به حرکت در می آیید، اما من آرزویی بزرگتر دارم، من می خواهم که شما به بلندی طبع بلندم به حرکت در آیید، به قدرت اراده ی آهنینم محکم باشید، به سرعت تصمیمات و طرح هایم سریع باشید . این پیکر کوچک ، ولی سنگین از آرزوها و نقشه را با سرعت مطلوب به هر نقطه ی دلخواه برسانید. در این لحظات آخر عمر آرزوی مرا حفظ کنید. من چند لحظه بعد به شما آرامش میدهم،آرامش ابدی . دیگر شما را زحمت نخواهم داد ، دیگر شما را استثمار نخواهم کرد ، دیگر فشار عالم و شکنجه ی روزگار را بر شما تحمیل نخواهم کرد،دیگر به شما بی خوابی نخواهم داد و شما دیگر از خستگی فریاد نخواهید کرد، از درد و شکنجه ضجه نخواهید کرد، از بی غذایی ، از گرما و سرما شکوه نخواهید کرد، آرام و آسوده برای همیشه در بستر نرم خاک آسوده خواهید بود. اما این لحظات حساس ! لحظات وداع با زندگی و عالم ، لحظات لقاء پروردگار،لحظات رقص من در برابر مرگ باید زیبا باشد. امروز تولد یک سالگیه خانه ی مجازیمان نیز هست آن روز به عشق این شهید بزرگوار شروع کردم فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر (احزاب،23) از آن زمان که در یاد دارم لاف عاشقی زدم و گفتم و گفتم از چرندیات بی محتوا...
فکر میکردم که میفهمم اما حال فهمیدم که هیچ نمیفهمم... باز هم شکر که این فهمیدم... عاشق کم سخن گوید و بیش اندیشد و کم اندیشد و بیش عمل کند... آن که شب و روز لاف ز عشق زد و جز سنگ پرورش نداد و جز خشت نزد... عاشق نیست ابله است... آن که گوید پرده از اسرار حق بشکافتم...عاقبت ذاتش دروغین یافتم... هر که را اسرار حق آموختند...مهر کردند و دهانش دوختند... شاید هم سوختند... این بس که بگویم گفتن بس است و وقت است شنیدن و دیدن را... وقت است عمل را که به عمل کار براید... گزیده ای از وصیت نامه ی شهید صیاد شیرازی(صیاد دل ها) «پروردگارا! رفتن در
دست توست. من نمیدانم چه موقع خواهم رفت، ولی میدانم که از تو باید بخواهم مرا در رکاب
امام زمانم قرار دهی و آن قدر با دشمنان قسم خورده دینت بجنگم تا به فیض شهادت برسم.
خداوندا! این تو هستی که قلبم را مالامال از عشق به راهت، اسلامت، نظامت و ولایتت قرار
دادی. خدایا! تو خود میدانی که همواره آماده بودهام آن چه را تو خود به من دادی، در راه عشقی
که به راهت دارم، نثار کنم». انسان ها در مواجهه با محيط اطراف خود دو راه در پيش دارند. يا رنگ و بوي محيط را به خود گرفته و به قول معروف در آن حل شده، سازگاري مي يابند و براي رسوا نشدن همرنگ جماعت مي شوند و يا محيط را تحت تأثير آرمان ها و افكار خود قرار مي دهند. ناگفته پيداست كه اغلب راه اول را گزيده و مي پيمايند چرا كه راهي است امتحان پس داده و آنقدر در آن رفته اند كه هموار گشته است اما راه هاي جديد به تناسب آرمان افراد صعب العبورند و قدم نهادن در آن صفات و لوازمي را مي طلبد. بي شك آنان كه در پي يك زندگي بي دغدغه، روزمره و مرفه هستند نمي توانند دست به تحول بزنند چرا كه قبل از تغيير محيط بايد خود را تغيير داد و به جهاد با بسياري از اميال و خواسته هاي نفساني پرداخت. عبور از عادات و خطوط هنجاري جامعه كه در مواردي ريشه در هيچ لزوم و منطقي نيز ندارند خالي از مخاطره نيست چرا كه فرد تحول آفرين برخلاف مسير توده حركت مي كند و همين به اندازه كافي حساسيت زاست و اتفاقا هنر نيز در همين است چرا كه «ماهي هاي مرده هم مي توانند در مسير رود حركت كنند.» «به خلاف آمد عادت بطلب كام كه من. البته ذكر يك نكته در اين بحث ضروري به نظر مي رسد و آنهم اينكه هرگونه «خلاف آمد عادت» را نمي توان لزوما مايه سعادت دانست و عدم توجه به اسباب و صفات ملزوم، معيارشكني را به ميانبري براي گمراهي و شوربختي مبدل مي كند. معيارشكنان بايد صفات متعددي داشته باشند كه به نظر مي رسد اولين آنها عدم تعلق و وابستگي است كه اين خود مي تواند بسياري از ديگر صفات را همچون شجاعت، ژرف نگري، مناعت طبع، وارستگي و... را به دنبال آورد. ناگفته پيداست كه كمتر كسي زحمت و جرأت پيمودن اين راه را به خود مي دهد و از همين رو يافتنشان دشوار است. در كتاب «مجاني الادب» آمده است: مردي شنيد كه يك نفر صدا مي زند: كجايند كساني كه از دنيا مي گذرند و در جستجوي آخرت هستند؟ به او گفت: جاي آنها را عوض كن، دست روي هر كسي مي خواهي بگذار! ديگر اينكه بايد توجه داشت كه توكل شرطي اساسي در اين وادي است چرا كه انسان ساختارشكن به جزيره اي ناشناخته پاي مي گذارد كه هر قدمش مي تواند روي چاهي گذاشته شود اما چه كسي به سوي حقيقت رفت و از نور آن بي بهره ماند؟ «تكيه بر تقوي و دانش در طريقت كافري است.راهرو گر صد هنر دارد توكل بايدش» و آخرين نكته از هزار و يك نكته ظريف اين ماجرا: «بي پير مرو تو در خرابات» خدایا از عشق این روزهایمان چیزی کنار بگذار برای روزی كه فراموشمان شد عاشق بودیم و چیزی به اندازه ی یک مشت خاطره، یک لبخند، یک نگاه مهرآمیز... تا دوباره وجودمان را در زلالیش بشوییم و از تو بیاموزيم عاشقی را.... تکرار لحظه های من از بی کسی های بی انتهایمان حریقی ز هذیان است به دنبال دستي پر از سادگی تو را یافتم و برای عبور از دل بی کس شدی تکیه گاهم شدی مرهم تو را خواستم، شک نکردم عشق،اگر چه پر از آیه های غمم غریبی نكن با من شب زده مرا با خودت تا به دریا ببر کمک کن بگذارم این بغض را کنارت، برای ابد ،پشت سر زمانی كه غمگین تو می شوم پر از بی پناهی شبیه غروب برايم تویی فرصت زندگی تویی و بهترین فصل يلداي خوب برای بریده نفسهای من، برای قدم های لرزان من کاش هرگز به این دنیا نمی آمدم و حال که آمدم کاش زودتر مرگم فرا رسد، آخر چگونه می توان در این دنیا زندگی کرد، دنیای که در آن آدمها روزی چندین بار عاشق می شوند دنیایی که در آن عشق را تنها در ویترین کتابفروشی ها می توان یافت که در آن عشق و صداقت مرده و جان آن را بی وفایی و دروغ گرفته دنیای که در آن دروغ عادت، بی وفایی قانون ، دل شکستگی سنت است. دنیایی که در آن عشق را به بها می خرند... روح من برای من رفیقی است که مرا هنگام روزهای سخت و سنگین دلداری می دهد و هنگام زیاد شدن غمهای زندگی به من تسکین می بخشد کسی که همدم روح خود نباشد دشمن مردم است. کسی که در خویشتن خویش دوستی نمی یابد آکنده از نا امیدی خواهد مرد؛ بیا زندگی را بدزديم و میان دو دیدار تقسیم کنیم زیرا زندگی از درون انسانها می جوشد نه از بیرون او لحظه هاست که انسان را فرسوده و خسته از زندگانی می کند. لحظه هاست که عمر ما را به پایان می رساند لحظه هاست که انسان را فریب می دهد بیایید از پس لحظه ها بگریزيم و به امید لحظه بعدی زندگی نکنيم اینگونه بیندیشیم که انگار لحظه ی بعدی پس راه ما نیست و از همین لحظه لذت ببريم نه به امید لحظه ی بعدی...
من در آینه سخن می گویم با تو دارم سخنی ، با تو ای خفته به هر موج نگاهت فریاد با تو ای همدرد، با تو ای همراه با تو ای دوست غریبی که در آیینه ی من می نگری گوش کن با تو سخن می گویم من غریب و تو غریب از همه ی خلق خدا توبه من هم نفسی غیر تو هم سخن و هم دل من در همه ی ملک خدا نیست های ای محرم من روی در روی تو کنم تا به دادم برسی خرِّم آن لحظه که با دیده ی اشک آلود در تو بنگرمُ با هم باشیم برق اشکت در آینه ی چشمت پیداست شرم از گریه مکن، اشک همسایه ی ماست من و تو چون هر روز مات و خاموش به میهمانی اشک آمده ایم در دل ما اشکی است اشک تنهایی و تنهایی و تنهایی ها اشک دیدار ستم ها و شکیبایی ها من و تو خاموشیم من و تو غمزده ایم گوش کن ای همزاد با زبان نگاهم با تو سخن می گویم از نگاه بشنو، رخصت گفتار کجاست؟! دل به یاران دروغین مسپار واژه ی یار دروغ است بگو یار کجاست؟! لحظه ی درد دل و موسم دلتنگی ها وعده ی ما و تو در عمق دل آیینه ست بهتر از آیینه گه یار کجاست؟! با تو راز دل خود را گفتم نکته ها هست ولی، محرم اسرار کجاست...؟!
معشوق های خسته ی پایان گرفته ام
یلدای چشم های تو را گریه میکنند
موهای رنگ و بوی زمستان گرفته ام ! ( سید مهدی موسوی )
با برف به بلندی موی تو دوخته
این سال های جمع شده روی زندگیم
خشک و ترش به سردی عشق توسوخته ( فاطمه اختصاری )
فالی نمانده تا به تو یلدایی اش کنم
بی خود به فال نیک نگیر این ترانه را
عشقی نمانده تا به تو لیلاییاش کنم ( فاطمه شمس )
هیچ عاشقانه ای به تفأل نمی برد
از تو به توی سینه ی تاریک زندگی
دستی مرا به آنطرف پل نمی برد ( کیوان براهنگ )
آجیل می بریم به دیوانه خانه ها
من چشم های سرخ توام در" بدون خواب"
که کارد می خورم بغل هندوانه ها ( شهرام میرزایی )
چشمم برای دیدن ِ خون نا امید بود
تقصیر عشق نیست ، خداوند شاهد است
هر هندوانه ای که بریدم سفید بود ! ( یاسر قنبرلو - پدرام )
دارم تو را چه سرد به خاطر می آورم!
به شعرهای یخزده کبریت می کشم
من به گواهم این همه شاعر می آورم!! ( سیده زهرا بصارتی )
چشمم سفید/تر شدو پهلو به برف زد
این شعر هم به حرمت امشب بلند شد
این شعر..اگرچه پشت سر عشق حرف زد! ( سیده زهرا بصارتی )
مثل دو دست خونی من روی چشم هات
اصلا تکان نمی خوری از گوشه ی دلم
بی حس و بی تنفس و بی هیچ ارتباط!! ( فاطمه اختصاری )
بی هیچ ارتباط به باران نشسته ام
فرقی نمیکند چه شبی چند ساعت است
از هر پلی که رد شدم آن را شکسته ام ! ( یاسر قنبرلو - پدرام )
رنگش پریده شعر من از برگ های زرد
دلباخته یا رنگ! به آخر نمی رسد!؟...
این چارپاره که بند بندش گرفته درد! ( مسعود عطایی )
وقتی سکوت حس غم انگیز رفتن است
من از تمام فاصله ها دور می شوم
یک مشت حس لعنتی خوب در من است! (مونا شجاعی سعدی )
سیگار پشت خاطره ها دود می شود
دردی غلیظ روح تو را آه می کشد
در نطفه شعرهای تو نابود می شود(رضا نیکوکار )
گنجشک های پر زده از روی برف ها
از پشت پنجره همه ی شهر دیدنی ست
تو رفته ای و پشت سرت مانده حرف ها! ( صدیقه حسینی )
در من به سمت عشق به سمت نگاه تو
(آهوی شعرهای مرا گریه می کند
امشب پلنگ غمزده ای سمت ماه تو) (زهرا رفیعی )
یک آسمانِ در قفسی... گریه می کنم
پوشیده ام لباس تو را...هی سیاه تر
تا صبح...تا به من برسی گریه می کنم ( زهرا معتمدی )
سرما نشانه ایست که آغوش تو به یاد...
در خویش جمع میشوم وگریه میکنم
سرما به کوچه گفته تورا داده ام به باد ( صالح سجادی )
با خواب شاعرانه به فردا رسانده ام
حالا به نامت این شب بالا بلند را
با چشمهای یخ زده بیدار مانده ام ( علی اکبر رشیدی )
با صد گره زدم به دو چشمی که .../ کور شد
تا از نگاه یخزده شب رها شود
فصلی که بست بار خودش را و دور شد" ( مسعود عطایی )
در "غارهای" بی خبر پر کلاغی ات
یلدا شروع ساختن یک گلوله برف
در مشت های منجمد اتفاقی ات! ( صدیقه حسینی )
از داغهای روی دلم در نمی رود
شاید دچار تهمت یک خرق عادت است
بادکمه های پیرهنم ور نمی رود ( سیده زهرا بصارتی )
بر گونه های منبسط انتحاریت...
امشب پناه می برم از سرد سرنوشت
به خواب های تو , به لب اظطراریت (مسیحا ابوعلی )
هی می نویسمش که تمامش کنم ولی...
از من بزرگ تر شده تصویر آینه
دردی نشسته خیره به من روی صندلی ( مسیحا ابوعلی )
نزدیک استحالهی شبهای چشم تو
با فرصتی که باز به آغاز مانده است
در عادتم عجیب به یلدای چشم تو (شیوا فرازمند )
می نوشم از غمی که برایم دِسر شده
می خوانم از تجسم بیماری سکوت
از غده ای که توی سرم منفجر شده ( کیوان براهنگ )
آن روز های خوب و قشنگی که داشتم
یلدای پیروخسته این سال لعنتی
برداشت آنچه را که برایت گذاشتم (وحید نجفی )
دستم گرفت دست تو را توی دست خود
سرمای اولین شب غمگین سال را
احساس کرد فصل زمستان رسیده است
پیچید دور گردن عکس تو شال را ( وحید نجفی )
با چند جمله ی متغیر / بدون حرف
با ساختار ذهنیتی پوچ و منحرف
مبهوت در سپیدی دستان خیس برف (رضا صحرایی - پارسا)
در شعر های یخ زده پهلو گرفته است
لطفی کن و دوباره مرا یخ شکن نباش
این عشق با نبودن تو خو گرفته است (امیر سنجری )
به این کلاف در هم طولانی عجیب
به عشق منجمد شده ات در هجوم برف
به دست های خالی من بوی سرخ سیب ( مرضیه فرمانی )
-افتاده توی قهوه ی با تو نشستنم-
لب می زنی به تلخی فنجان قهوه ات
لب های گر گرفته ی فنجان منم منم (پویا آریانا )
یلدای چشم های تو طوفان می آورد
امشب تمام وسوسه ها در نگاه توست
ابلیس هم به دین تو ایمان می آورد ! (مهران حسینی )
یلدا درست مثل خودت سرد می شود
امسال هم زنی که تو تنها گذاشتیش
دارد برای روح خودش مرد می شود ( زهرا دهقان )
یلدا که برده اند دلش را به روی دست
فردا تمام شهر در آغوش خواب دید
یک زن سقوط میکند از "ارتفاع پست "( رویا ابراهیمی )
((تهران برای شعر شدن شهر کوچکی ست))
بوی کثیف جوی سرنگ وحشیش وخون
[شاعر درست نبش خیابان رودکیست] ( مریم حقیقت )
از ابتدای قصه برو تا به انتها:
میخواستم, نشد! به همین سادگی,همین
آجیل "تو" گشای مرا این مغازه ها..... ( مهدی معارف )
دیماه فرصتیست برای بروز درد
از شهر پرت جن زده ی ما فرار کن
دنیا سیاه چاله ی شومیست برنگرد( رضا عابدین زاده )
اینجا به شرط کارد سرم را نمی برند
تا خشم گریه را به اسارت کشیده اند
مرغان به سمت سبز رهایی نمی پرند ( بهزاد بهادری )
ودکای هندوانه و آجیل مغز زن
تا ته بنوش و قورت بده حل نمیشود
این جیوه ی مضاعف مشکل گشای من ( علیرضا عاشوری )
آغاز فصل سرد زمستان بدون تو
شهرام ناظری: هیجانی که سوخته
من: آتشی به جان نیستان بدون تو ... (فاطمه شمس)
این شب دل غزل زده ام را چه میکند؟
با فال و قرص خواب و غزل حل نمیشود
این شعر تا سحر بشود سکته میکند ( علی اکبر رشیدی )
این قرص ها دلیل پشیمانی من است
یلدا هنوز دو رو برمـ تخمه می جود
اینجا شروع خودکشی آنی من است ... ( رقیه خدابنده اویلی )
بغضی که در گلوی صدا درد می کشد
شاعر همیشه شکل غزل غصه می خورد...
شاعر کنار قافیه ها «درد می کشد». (کسری صدیق شجاع )
هی تیر می کشد / بدنم درد می کند
سر می زنم به شربت اعصاب لعنتیت
این درد های کهنه مرا مرد می کند ( امیر سنجری )
فنجان چای و قهوهیمان سرد میشود
تنها ترین ستاره ی یلدای سال پیش
از آسمان چشم شما طرد می شود ( مقداد تکلوزاده)
تابوت زرد مزرعه های ملخ زده
از بخت بد دوباره به هنگام رفتنت
آبی که ریختم کف این جاده :... یخ زده! ( محمد قائدی )
سیگار برگ می کشد و دود می کند
ایمان بیاوریم به ابری که ماه را
در انحنای پنجره نابود می کند ( احسان افشاری )
من در سکوت هر شبه , یلداد می شوم
ویزای اتحاد جماهیر غربتم
امشب , مشبه به اضداد می شوم (رضا افشاری)
امشب دوباره های مرا زیرو رو بکن
زخم ِ خلیج / فارسی ِ این ترانه را
با گیس های ِ خیس ِ بلندَت رفو بکن ( بهزاد بهادری )
پاییز بی بهار به پایان رسیده است
کاری نکن! که شهر خبردار مان شود
خواب از سر تمام کلاغان پریده است (مهتاب بازوند )
توی دهان بسته ی این پسته های پیر
من یک دقیقه بیشتر از خواب،مرده ام
دارد به صبح می رسد امشب[اگرچه دیر] (صدیقه حسینی )
خوابند و بی دلیل کنارت نشسته اند
لابد شبیه شمع تو را فوت می کنند
وقتی به جای پسته دلت را شکسته اند (علی اکبر رشیدی )
طفل حقیر نازک مردادماه من!
امشب برات کیک گرفتیم و چند شمع
کادو برات آمده یک شال و پیرهن (علیرضا عاشوری )
حل میشوم تمام تو را توی هیچکس
حافظ دوباره گفته نمی آیی بی دلیل
بغضی شکسته تر شده حالا نفس ... نفس ... ( مرضیه فرمانی )
دارم دراز میشوم امشب بدون درد
یلدای تلخ با تو نبودن رسیده است
(ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد) ( مریم حقیقت )
سکوت گاهی , مبهم و تار می کند لحظه را
این گونه شب را به صبح رساندن را زندگی می کنم. اما عادت نمی کنم.
نه به شب , نه به نوشتن و نه به تو.
به تویی که مرا می خوانی و خواندنم را بیشتر دوست داری.
رسم ِ غریبی را آموخته ام. عادت کردن را دوست نمی دارم.
*(( مگذار که حتی آب دادن به گل های ِ باغچه نیز برایت عادت شوند.))
مدت هاست هر روز را تغییر می دهم.
ساعت ها را که تغییر می دهم دچار ِ التهاب می شون درونم , اما دوام می آورم.
کسی خبر از دلم ندارد. کوره ایست برای ِ خودش. پر از حرارت.
اما صورتم نشانی از داغ ِ دل ندارد. این گونه بهتر است.
تو با دلت چه می کنی وقتی نوک ِ انگشتانت را به سمتش می گیری؟دلت شعله ی عشق دارد...؟؟؟!!!
نادر ابراهیمی.( یک عاشقانه ی آرام)
باز بوی باورم خاکستریست
واژه های دفترم خاکستریست
پیش از این ها حال دیگر داشتم
هر چه می گفتند باور داشتم
باز هم بحث عقیل و مرتضی است
آهن تفتیده مولا کجاست ؟
نه فقط حرفی از آهن مانده است
شمع بیت المال روشن مانده است
با خودم گفتم تو عاشق نیستی
آگه از سر شقایق نیستی
غرق در دریا شدن کار تو نیست
شیعه مولا شدن کار تو نیست
بین جمع ایستاده بر نمــاز
ابن ملجم ها فراوانند باز
دست ها را باز در شب های سرد
ها کنید ای کودکان دوره گرد
مژدگانی ای خیابان خواب ها
می رسد ته مانده بشقاب ها
سر به لاک خویش بردیم ای دریغ
نان به نرخ روز خوردیم ای دریغ
صحبت از عدل و عدالت نا بجاست
سود در بازار این الوقت هاست
گیر خواهد کرد روزی روزیت
در گلوی مال مردم خوارها
من به در گفتم ولیکن بشنوید
نکته ها را مو به مو دیوارها
( خلیل جوادی )
كسب جمعيت از آن زلف پريشان كردم».
| Design By : Pichak |


